X
تبلیغات
دو خط ِ موازی ِ عـآشق


دو خط ِ موازی ِ عـآشق

عاشق ِ کسی میشم که به دو طرف ِ بودن ِ عشق اصرار دارهــ...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم مرداد 1391 ساعت 1:21
 

+ دو روز ی ِ بار اون مسیج میده من جواب نمیدم

بعد از چند روز من مسیج میدم اونم نامردی نمیکنه جواب نمیده

یا ۵ صبح جواب میده

چقدر زود همه چی بهم ریخت :|

شاید خودم خواستم اینجوری بشه ...

lady ban0o0 :D |

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم مرداد 1391 ساعت 1:39
 

+ یه چیـــز یاد گرفتم که احساسم ُ دیگه خرج ِ هیشکی نکنم !

ولی این یاد گرفتن به قیمت ِ خیلی چیزا تموم شد ، سنگین ترینش اعتبارم پیش ِ خدا بود ...

lady ban0o0 :D |

نوشته شده در تاريخ جمعه ششم مرداد 1391 ساعت 13:5
 

+ من که گفتم ما هیچوقت به هم نمیرسیم

یه روز داشت بهونه های الکی می گرفت منم بدتر بهونه دستش میدادم دیگه خسته شده بودم میخواست یه جوری ماجرا رو تموم کنه که تقصیره من بوده ، منتظر بهونه بود فقط ، حس میکردم این چند وقت اینجوریه

بهش گفتم که بهتره تموم کنیم منتظر بودم مث اون دفه بگه نه دیدم نه قضیه همون حسی ِ که دارم

هیچی نگفت

گفت میخوای ازم جدا شی ؟ اره اینجوری من تنبیه میشم

گفتم نه اگه نخوای بهونه بگیری نمیرم ( منتظر بودم بگه نه نرو دیگه بهونه ُ اینا تموم )

ولی نگفت ، برو نازم منم اینجوری تنبیه میشم :|

یعنی واقعا شوک بودم نمیتونستم چیزی بگم چند تا چرت نوشتم گفتم بای

حتی جواب ِ بای هم نداد

گفتم خیلی بی معرفتی فکرشم نمیکردم اینجوری باشی .. گفتش که اره تو این بازی تو همیشه آدم خوبه بودی و من آدم بده بی معرفت بودنم خصوصیت آدم بد َ س بای :|

حالم خوب نیس

 چی شد یهو ؟؟ تا این حد باهام سرد شد

lady ban0o0 :D |

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم مرداد 1391 ساعت 12:52
۴ روزه

۴ روزه که همه چی تموم شده

هرچی عشق ُ عاشقی بود تموم شد

حالم خوب نیس

بای ..

lady ban0o0 :D |

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391 ساعت 14:2
 

+ همشو بهم ریخته می نویسم فقط میخوام بمونه :)

 امـــروز بعد از سه هفــته دیدیم همو ! :) خداروشکر خداروشکر خیلی خوش گذشت خیلی

موهاش بلند شده

ریشش یه کم در اومده ، نفس ِ من بود یعنی :*

+ همه چی خوب بود امروز ، سر چهارراه پشت چراغ قرمز بودیم واسه همون موضوع ِ میگه چیکار کنیم ؟ میگم نمیدونم و بیرون ُ نگاه میکنم :دی اعصاب نداشتم اون لحظه :دی

آروم زیر ِ لب مثلا ً با عصبانیت میگه آره شما بیرون ُ نگاه کن ، الهی من فداش بشم این اولین بار تو عمرش با من بود که اینجوری یه تیکه عصبانی شدن اومد :)) سریع هم دستمو گرفت بوس کرد :))

وقتی دیدمش هرچی کینه داشتم از دلم رفت ولی نسبت به مامانش نفرتم چند برابر شد :)

وقتی مامانش زنگ زد که بره در ِ اداره َش یه چیزی ازش بگیره همش روومو اونور کردم هی غــُر زدم :دی لوس بازی :| ولی یه کم دلم خنک شد

هی روزگار

چقد لاغر شده بود ... میگم انقد حرصت دادن میگه آره ولی خب کارم زیاد کردم خانومم  میدونه دیوونم میکنه با حرف زدنش :دی

 دلم میخوادش الان :|

چند شب بخاطر ِ جبران ِ اون حرفام گفت یه گاز ازت میگیرم که دیگه از این حرفا هیچوقت نزنی :( به قولش عمل کرد :(( روو دستمو گاز گرفت :دی میگم میم ببین چیکار کردی جاش موند ؟

میگه کوو ؟ من که نمی بینم عزیزم :-" بدجنس ِ من

حالا شانس ِ ما هرجا پارک میکردیم یکی از در ِ خونه میومد بیرون :| این آخرم آقای ِ خونه ِ انگار جن دیده بود :| خوب بود تو خیابون بودیم ها !! نزدیک ِ خونه ما بودیم یهو از دهنم در رفت گفتم ای وای این پسره :دی

گفت کی ؟! کدوووووم ؟

گفتم این نگهبان ِ کوچمون ِ

میگه خو باشه  :| میخوای تا برم ....... =)) بعد نصف ِ حرفشو خورد با نیشخند ُ عصبانیت به ماشینا نیگا میکرد :))

میم غیرتی می شود :))

وای یه جا هم چند تا تاکسی وایساده بودن یه دختری منم گفتم میم سوارش کن :| خجالت نکشیا

:)) گفت سوار میکنما :دی گفتم باشه :دی

نزدیک دختره شد رووش اونور بود یه بوق زد دختره نیشخند زد به میم نیگا کرد یهو منو دید =)) وای منو میمم زدیم زیر ِ خنده بیچاره حالش گرفت :دی

خدایا شکــــرت :) :* :) :ایکـــس

 

 :)

 

lady ban0o0 :D |

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و سوم تیر 1391 ساعت 22:2
 

+ دو روز پیــــش اس ُ زنگــ برقرار بود .. تا اینکه شب سه بار من زنگ زدم جوابـــ نداد نه اس داد ... فردا صبح ِش که دیروز بود بازم خبری نبود .. تا دیشـــب همون شعر ِ اون آهنگ ِ که هردومون دوس داریم ُ فرستاد .. بعدشم گفت بیا نت ..یعنی از صبح تا شب بی خبر بودیم از هم

منم جوابــ ندادم :|

دلـــــم گرفته بود ولی میخواستم خودش بیاد ... تا امروز که اس داد بیــــــآ یاهو ..:|

فقط سلام کردم .. کلی قربون صدقم رفت ولی به دلم نمی نشست .. مثل ِ همیشه که عصبانی بودَم ساکـــت شده بودم ..

می گفتـــ بگو ..باهام حرف بزن

منم دهنم باز شد هرچی از دهنم در اومد بهش گفتم

فقــــــط می گفت حق داری عزیزم .. بگو .. دعـــوام کن

منم همینجوری می گفتم ... اونم یه کم توضیح می داد تا اینکه گفت من فردا میام سرکوچتون زنگ میزنم بیا بریم بیرون ( نمی تونه بیاد بیرون داره لطف میکنه اینجوری :دی )

گفتم دیگه نمی خوام ببینــــــمتــ

دیگه هیچی نگفت بعد از چند مین گفت اشکمو در آوردی ... کلی حرف زد ..

منم دلم سوخت :دی دوسش دارم خ ُ دیگه لوس شدنم تموم شد ُ خ.ر شدم :)) اما باز سرد بودم باهاش

یهو گفت خب دیگه مزاحمت نمیشم ... ایشالا خوشبخت شی .. همیشه دوست داشتم  .. میرم گورمو گم کنم

:|

منم هیچی نگفتم :| بعد می خنده میگه خواستم سر به سرت بذارم بخندی خو بخند :دی

 بی مزه :|

میگم فردا نمیام بیرون تا وقتی این دو روز که نبودی رو جبران کنی .. میگه چشم رو دو تا چشمام

حالا قرار ِ فــــــردا بیاد :)

دعا کنید همه چی خوب پیش بره :|

خدایا شکرت :) :* :) :ایکــــس

 

lady ban0o0 :D |

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391 ساعت 0:47
 

+ می گم امروز رفتم آزمایش خون دادم :( دیگه خون ندارم

میگه : عـــــزیزم می گفتی خودم می رفتم به جـــآت ی ِ گـــالن خون میدادم

:*

(+) خدایا شکرت :) :* :) :ایکس :)

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

lady ban0o0 :D |

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391 ساعت 0:36
 

+ اینــجا داره غمگین میشه ، مث ِ دل ِ من .. مث ِ این روزای ِ من مثل ِ آدمی که میره تو کــُما .. گیج َم میدونم فاصله گرفتنت بیخودی نیست .. امروز کاریت نداشتم ببیـــنم چیکار میکنی .. دیدم هیچ کاری نکردی دلم شکست امروز ازت داغونم داغون ترم نکن لطفا ً

میدونم همه چی درست میشه ، می دونم این روزا تموم میشه ما باز مثل همیشه خوب می شیم هوای ِ اینجا هم عوض میشه .. ولی سخته تحمل کردن ِ این روزا سخته بفهم اینو :|

خدایا یه کم کمک ِ بیشتر میخوام :)

lady ban0o0 :D |

نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم تیر 1391 ساعت 23:45
 

+ این روزامون بدون ِ هم می گذره با اینکه تو ی شهریم ولی خیابونامون دورتره .. با اینکه بی هم جون نداشتیم اگه یه روز همو نمی دیدیم حالا دو هفته هست که همو ندیدیم ... از صبح یه مسیج داده منم دیگه طاقت نیاوردم نوشتم اگه منو نمیخوای رک بگو این بازیا نمیدونم چیه دیگه  :| سریع زنگــ زد با عصبانیت میگه تا صبح نخوابیدم دیشب بخاطر تو سر ساختمون می خوابم که باهم حرف بزنیم تا عصر خونه مامان بزرگم خواب بودم بعدشم که مسیج دادی فک کردم سِندش کردم ولی یادم رفته فک کرده تو جواب نمیدی :| خلاصه کلی حــــــــرف زد که صبر کن همه چی درست میشه ... منم گفتم باشه من دختر بدی شدم دیگه :| باز عصبانی شد که تو تقصیری نداری همش تقصیر ِ منه ولی منم خسته شدم منم دلم برات تنگ شده :| ولی هیچی نمیگم تو فک میکنی من دلم نمیخوادتـــ :|

++ خدایا کمکم کن

lady ban0o0 :D |

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم تیر 1391 ساعت 13:54
 

+ محـــبتاش قلــمبه شده زده بیـــرون :| ولی چه فایده واسه من که هیچ امیدی به یه ساعت دیگه َمون ندارم .. چه فایده ..

میگه من ازتـــ معذرت میخوام واسه کاری که کردم

میگم تو هنوز کاری نکردی که ..

میگه کردم .. قـــرار نبود اینجوری بشه :| قرار نبود به این زودی ...

بقیه حرفش ُ نمی زنه .. میگه من ازتـــ جدا نمیشم ، تـــــــــوم نباید جدا بشی

مگه نه ؟

:|

خدآیــا کمکمون کن من واقعا ً دیگه هیچ امیدی ندارم جز خــــودت :) شکرت

:)

+ گذاشتن ِ عکس از سر خوش بودن َم نیست .. یِ قرار ِ بین من ُ ...

lady ban0o0 :D |